سال ۱۴۰۰ خورشیدی تلخترین سال برای من و همنسلانم بود؛ سالی که بر همه مردم این مرزوبوم، سایه یأس و نومیدی افکند. سالی که امیدهای هزاران دل، به خستگی و ناکامی گرایید. برای من، آن سال با همه نیکی و بدیهایش، تاریکترین برگ زندهگی بود.
به یاد دارم شبی را که در خانه، کنار خانواده نشسته بودم، نسیم شبانگاهی بوی اندوه میآورد؛ بویی از آن سوی که دل در آرزویش میتپید. اندوهی ژرف در جانم لانه کرده بود؛ اندوهی که تنها مرا نمیفشرد، بل همه مردمان این سرزمین خسته و پژمرده را درهم میپیچید. سرزمینی که در همه تاریخش با رنج و بیماری و دلآزردهگی خو کرده بود، اکنون دیگرباره به کام رنج و بدبختی فرورفت.
آن شبها، ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکرد. نفرین مردم بر سر فرمانروایان سنگینی میکرد. اندام فربه قدرت سیاسی دولت جمهوری هر دم لاغرتر میشد. بزرگسالان ناچار بودند پرسشهای کودکان را پاسخ دهند و پاسخ همه چیز همان بود که بیست سال پیش شنیده بودیم: داستان طالب. هر روز خبر تازهای از فروپاشی میرسید؛ گرچه من چندان به شنیدن خبر دلبستگی نداشتم، زیرا هر بار که پدرم رادیو یا تلویزیون میشنید، تنها روایت خون و ویرانی و دهشت را برای ما بازمیگفت. پدر و مادرم، در میان آتش و جنگ بزرگ شده بودند، شاید آنها بیشتر از من تاب بردباری داشتند.
در آن روزها، هر خانه داستانی از چگونگی آمدن طالب داشت وخوشخبری کمیاب. ما در میان دود و باروت بالیده بودیم.آنچنان با جنگ انس گرفته بودیم که دیگر هراسی از آن نداشتیم. زبان مان زبان جنگ بود، سخن مان از آتش و خون بود. به کودکان مان همان آموخته میشد و غیر آن هیچ در هیچ؛ در کودکی و جوانی، هیچگاه شیرینی جوانی را حس نکردم؛ و نهتنها من، که هزاران جوان دیگر، چه دختر و چه پسر، تنها زنده بودند و بس. در این سرزمین جوانی ارزش و نیرو نداشت، زیرا از دیرباز بوی جنگ و اندوه در هوا پراکنده بود.
گاه تاریخ را میخواندم، و هر چه میدیدم جز روایتهای جنگ و کینه و خون ریزی نبود. کودکی که در این سرزمین چشم به جهان میگشاید، نخستین واژهای که میآموزد «جنگ» است. و همین واژه است که جامعه را به ژرفنای سیاهی میکشاند.
هیچگاه از یاد نمیبرم آن شب را، شبی نزدیک نیمهشب، که پدر و مادرم از ولایت زنگ زدند و گفتند: «ولایت هم فرو ریخت.» زمین و آسمان آن دیار رنگ افسردهگی گرفته بود. میگفتند: «فرزندم، از بانگ گلوله و راکت خواب نداریم؛ گویی به اندازه خوراک ده ساله بیست خانواده تهیدست، مرمی به آسمان میبارد.»
و آنچه مرا فرسود این بود که هرگز نمیپنداشتم مرکز کشور نیز به سادهگی به دست شان افتد. گمان نمیکردم واگذاری یک کشور چنین آسان باشد. میپنداشتم اگر ولایتها را سپردهاند، مرکز را هیچگاه از دست نخواهند داد، چرا که افغانستان، دستکم بر کاغذ، ارتشی نیرومند، ساز و برگ فراوان، و نیرویی سامانمند داشت.
روزی که کابل فرو ریخت، من در ریاست گذرنامه بودم. همه سرگرم کار روزانه بودند و هوا چنان مینمود که هیچ دگرگونی در راه نیست. من در بخش بایومتریک نشسته بودم که ناگاه سربازی درآمد و فریاد زد: «زود باشید، بگریزید! دیگر اوضاع خوب نیست!» در چشمبرهمزدنی همه با هراس و آشفتگی از اتاق برون شدند. هیچکس بهسان آدمی آرام نمینمود. در همان دم زخمی ژرف در دل من افتاد. نمیدانستم کجا روم و چگونه رهایی یابم. هر موتر را که دست میدادم، نمیایستاد؛ هیچکس آماده یاری دیگری نبود. گوشی هم از دستم فرو افتاد و دیگر کار نمیکرد، نمیتوانستم به خانواده زنگ بزنم. سرانجام مردی نیکدل موترش را بازداشت و گفت: «تنها تا جایی میتوانم برسانمات.» همان هم برایم بس بود؛ با رنج فراوان خود را به خانه رساندم.
پس از آن روز، مردم در ناداری و درماندهگی، خانه و کاشانه را وانهادند و به آوارهگی روی آوردند. نسلی که با رنج و خوندل درس آموخته و آینده ساخته بود، کشور را ترک کرد. من و همسالانم تماشاگر صحنههایی بودیم که جز اندوه و ناباوری در دل نمینشاند.
من در نیمسال نخست ماستری مطالعات جنسیت بودم. چون قبلاً استاد دانشگاه در دانشگاه دولتی بودم دو روز پس از فروپاشی، دانشگاه پیام داد که شاید درسها بسته نشود. یک ماه تمام بیهیچ استادی رفتوآمد کردیم، گاه استادان با سخنان دلگرمکنندهای امیدی در دل میکاشتند. اما سرانجام گفتند که همه درسها بسته است. باز هم در دل خویش روزنهای از امید نگاه میداشتم، بارها با دفتر پشتیبان برنامه تماس گرفتم، اما پاسخی جز «متأسفم» نیافتم، و گاه گاهی از سوی تلویزیون دعوت میشدم بهخاطر مصاحبه کم کم میرفتم و یا آنلاین مصاحبه میکردم در افغانستان انترنشنال و طلوعنیوز و غیره اما بار بار از سوی دانشگاه و کسانی که در سمت دانشگاه بودند تهدید میکردند و هر روز زنگ و پیام میآمد که از چنین مصاحبهها دوری کن وگرنه به ضرورت تمام میشود. اندوه و ناامیدی چنان بر روانم سنگینی کرد که به بیماری افتادم. تنم از کار افتاد، کلاً فلج شده بودم و دست و پایم بیجان شد و ده روز در شفاخانه سردار داود خان بستری بودم. خانواده باور نداشت که دوباره بتوانم بر پای خود بایستم. ولی با درمان و دلگرمی پزشکان کمکم نیرو گرفتم و باز به راه افتادم.
پس از بهبودی، به ولایت بازگشتم. چون استاد دانشگاه بودم باید نامنویسی میکردم. در همان روزها فرمان آمد که استادانی که ماستری ندارند، میتوانند برای بالا رفتن رتبه کار کنند. من نیز با امید آغاز کردم، ولی در هر گام بهانه و مانعی تازه پیش میآمد. سرانجام پروپوزالم پذیرفته شد، پژوهشم به نیمه رسیده بود که فرمان دیگری رسید: «استادان زن تا آگاهی دوباره نه پژوهش کنند و نه رتبه گیرند.» در همان دم همه رنجهایم بر باد رفت.
اندک زمانی بعد، سخن از برکناریها پیچید. هر شب و روز در بیم و دلهره به سر میبردم. تا اینکه روزی همکارم زنگ زد و گفت: «متأسفم، فرمان برکناری آمده است.» اشکم روان شد، بیهیچ سخنی. تنها خدا میدانست چه میگذرد. بارها در گوشهای نشستم و خاموشانه گریستم.
برای آنکه از این تنگنا رهایی یابم، خود را به نوشتن سرگرم ساختم. چند نوشته با دوستانم در ژورنالهای جهانی چاپ شد. و بعداز آن در ماستری ترکیه و فلوشیپ عربستان کامیاب شدم بدبختانه نتوانیستم بروم. و بعد در یکی از دانشگاههای دیگری در ایران برای ماستری آنلاین نامنویسی کردم. میپرسیدند: «چرا به گونه حضوری نمیروی؟» اما توان مالی و زمینهاش نبود. خانواده نیز از آنچه مینوشتم یا در رسانهها میگفتم، آگاه نبودند؛ اگر میدانستند، هرگز اجازه نمیدادند. به همین انگیزه، حضورم در رسانهها اندکاندک پایان یافت، مگر از نوشتن دست نکشیدم.
یک سال پس از آن، به یاری دوستی در بورسیهای آنلاین در یکی از کالجهای امریکا بهنام BioNatural پذیرفته شدم. و ادامه دادم و این روزها تمام میکنم چون من تنها به راه خویش میاندیشیدم؛ میخواستم از کارهای کوچک آغاز کنم تا به آرمانهای بزرگتر برسم. در همین ادامه درسهای خودم با وجود که در بعضی دانشگاههای آنلاین تدریس میکردم و خودم مصروف درس بودم که کتابی را که سالها بر آن رنج برده بودم، سرانجام به پایان رساندم.
هنگامی که کتاب آماده شد، به خیلی نهادها و بعضیها تماس گرفتم که این کتاب چاپ شود اما بدبختانه حاضر نشدند چون من توان چاپ این کتاب را ندارم.